خرید بک لینک
چندماه پیش در دانشکده ی علوم اجتماعی، با چند نفر از دوستان نشسته بودیم. کتاب ها باز بود و چرخید و نوبت به من رسید. کتابم را بستم و تند تند خاطره ای را از زبان یکی از قدیمی های فارغ التحصیل دانشکده نقل کردم. خاطره ، هرچه را بقیه تا آن لحظه گفته بودند نقش بر آب کرد. آن نشست دوستانه با همان خاطره، اول متشنج شد و بعد با کشیدن چند نخ سیگار آرام گرفت و با نتیجه ای که هیچ ربطی نداشت ، تمام شد. نتیجه گیری ما از تقابل دو تفکر اجتماعی، این شد که یعنی چه میرسلیم با مهندسی مکانیک یک زمانی وزیر ارشاد بوده؟ و گمانه زنی میکردیم اگر شخصی بخواهد از موتلفه کاندیدا شود، میرسلیم نزد اکثرشان مورد پذیرش است؛ اما،

برچسب: نهایتابیربطشد, نویسنده: مانی حکیمی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 0:38

یکی دیگر از دردهای ما انسانها «نسبیتباوری»است. نسبیتباوران چه کسانی هستند؟ آنها سلیقهای بودن و در نتیجه موجه بودن اختلاف نظر را به تمامی حوزههای شناختی تسری میدهند. این طور فکر میکنند که حرف دو نفر در آن واحد به یک اندازه میتواند درست باشد و با این فرمول ساده و شیرین خودشان را راحت میکنند. اختلاف نظر یک امر طبیعی ست؛ ولی، اینطور نیست که واقعا نظر هر دو طرف صحبح باشد. ما یک غلط داریم و یک درست؛ بین این دو واژه، واژه ی دیگری وضع نشده و اگر هم میشد احمقانه بود. اینکه آدمها با هم فرق دارند هم امر صحیحی ست؛ اما، باز درست و غلط داریم؛ یا این آدم درست میگوید یا آن یکی. فرق آدمها ربطی به شنا

برچسب: نسبیتباوری, نویسنده: مانی حکیمی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 0:38

خروج ماموران امنیتی، دادگاه علنی. آنقدر دست روی دست گذاشتند تا خودش دست به کار شد. حیف که جوانیم و دستمان هم به جایی بند نیست. اینجا قرار بود جمهوری اسلامی باشد.

برچسب: فرزنداحمد, نویسنده: مانی حکیمی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 0:38

عزیزانی که کامنتشون تایید نشده، کامنت خصوصی دادن و لطف داشتن و یا سوال کردن و جواب ندادم، خواستن که تو زمینه ای کتاب معرفی کنم و نکردم، اولا ازشون خیلی معذرت میخوام؛ ثانیا دلیلش این بوده که مودم مبین نت که همیشه همراهم بوده بازی درآورده و باید عوضش کنم و هنوز وقت نکردم. به محض اینکه حل بشه همه ی فوق الذکری ها صورت میپذیرن.

باتشکر :)

برچسب: موقت, نویسنده: مانی حکیمی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 0:38

اینکه اینجا از "من" مینویسم، به این خاطر است که تنها جایی ست که اجازه دارم به خودم فکر کنم. من واژه ی دوست داشتنی و عجیبی ست جز وقتی که در دین و زندگی جواب سوالی بود که در مورد "من واقعی" میپرسید. بدیهی ست که دین و زندگی روی اعصاب تمام آدم هایی بوده که دبیرستانی بوده اند(؟). القصه اینکه اگر اینجا از من مینویسم جنبه ی تبیین و بعد تر نقد خودم را دارد و نه به رخ کشیدن که هرآینه چیزی هم برای به رخ کشیدن ندارم. و اما بعد... شخص برایم هیچ اهمیتی ندارد. "من" جمع را دوست دارم و باز همزمان جمع را دوست ندارم. اجتماع را دوست دارم و مطالعه اش میکنم و اجتماع را دوست ندارم چون هیچگاه به جنبه های خوبش فکر

برچسب: سرکشیدرعنوان, نویسنده: مانی حکیمی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 0:38

برج ایفل. آخرین آدم خیلی معروفی که به اینجا آمده «نیمار» بوده است. نیمار با یک قرار داد وحشتناک به پاریس پیوسته. پاریسی که «کاوانی»، «وراتی»، «دنی آلوز»، «تیاگو سیلوا» و «آنخل دی ماریا» را هم به خدمت گرفته. «کلوپ» میگفت زمانی که یک کشور اسپانسر باشگاهی بشود باید فوتبال را بوسید و کنار گذاشت. من سیت

برچسب: ایفلسرنگون, نویسنده: مانی حکیمی تاريخ: دوشنبه 23 مرداد 1396 ساعت: 15:35

دیگر، هیچگاه، نخواهم نوشت.

برچسب: بههرحال, نویسنده: مانی حکیمی تاريخ: دوشنبه 23 مرداد 1396 ساعت: 15:35

بر خودم اصلی را واجب میدانم. نه اینکه این اصل را خودم ساخته باشم، که سبکی ست که مجبور بودم رعایت کنم تا پیشرفت کنم. من به عنوان یک انسان مثل همه، تفکراتی شخصی دارم. مثلا در زمینه ی دین و مذهب، به امامان شیعه علاقهمندم و آنها را بهترینها و والامقامترین های زمین میدانم، به منجی شیعیان اعتقاد دارم

برچسب: سلفیدرخانه, نویسنده: مانی حکیمی تاريخ: دوشنبه 23 مرداد 1396 ساعت: 15:35

تفاوت های من هیجده ساله با من بیست و دوساله در این هاست که نسبت به جمع خوش بین تر و نسبت به فرد، به شدت بدبین شده ام. چاقو فروش با پزشک برایم تفاوتی ندارند. پیرمرد هشتادساله با کودک پنج ساله تفاوتی برایم ندارند. رئیس شورای شهر با سرباز نگهبان کنار کلانتری فرقی برایم ندارند. حتی همان روابط عادی و سا

برچسب: بیستودوسالگی, نویسنده: مانی حکیمی تاريخ: دوشنبه 23 مرداد 1396 ساعت: 15:35

صدای عجیبی میشنوم. یک نفر با من حرف میزند. بک نفر که انگار واقعی ست؛ اما، نیست. گاهی دستور میدهد. انگار که یک صوت اساطیری ست که از هزاران سال قبل بازگشته و درونم را تصاحب کرده. مثل یک قهرمان حرف میزند. مثل یک شاهنامه حرف میزند. مثل یک پهلوان. دوچرخه ام را برده بودند. پیدایش کردم. فقط جَکش را جدا

برچسب: نویسنده: مانی حکیمی تاريخ: دوشنبه 23 مرداد 1396 ساعت: 15:35

میبارد که ببارد. به درک که میبارد. از یمین و یسار هم ببارد اصلا. از هرجهت به هر مدلی میخواهد ببارد. با موسمی حال میکند، موسمی ببارد. مدیترانه ای راست کارش است ، مدیترانه ای ببارد. هفت ، سیصدوشصت و پنج یا هشت سیصدوشصت و پنج چندان فرقی هم ندارند. روح من خسته نیست. مغزم اندکی خسته است. روح من از کودک

برچسب: نویسنده: مانی حکیمی تاريخ: چهارشنبه 4 مرداد 1396 ساعت: 8:28

پدر بزرگم از بزرگان قشقایی بود. با طایفه اش در صد کیلومتری جنوب شیراز در شهری به نام فیروزکوه زندگی میکردند. قومی ثروتمند با خدم و حشم فراوان. فیروزکوه را "اردشیر خورَّه" یا "شکوه اردشیر" هم میگویند. در دوره ی صفویان، کمی قبل تر از آنکه افغان ها به اصفهان برسند، با خبر میشود و ایل را برمیدارد و به

برچسب: نویسنده: مانی حکیمی تاريخ: چهارشنبه 4 مرداد 1396 ساعت: 8:28

صفحه بندی